<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی زیرزمینی</title>
<link>https://ul.blogfa.com</link>
<description>به گمانم سالهاست... که در خواب به سر می برم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 22 Apr 2015 19:49:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دمدمی</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/65</link>
<description>به نوشته های پیشینم که نگاه میکنم، می بینم روال جاری این بوده که چند هفته پشت هم نوشته ام، یک ماهی خبری نبوده و باز هر چند روز یک مطلب. اینها به علاوه بازدیدهای نامنظم از وبلاگ های دیگر را که روی هم میگذارم، به این نتیجه میرسم که از اول این کاره نبوده ام و نیستم. من هیچوقت یک وبلاگ نویس مرتب و جدی و یا خواننده پر و پا قرص نوشته های کسی نبوده ام، نیستم و به گمانم نخواهم شد. من نمیتوانم خودم را بیش از چند ماه، چند هفته و گاهی چند روز (!) ملزم به انجام کار</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2015 19:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو!</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/64</link>
<description>ته اینهمه تبریک عید گفتن و سال نو، یک چیزی باید تغییر کند و نو شود؛ وگرنه باید قبول کنیم همه این کلمات به ظاهر دلنشین، چیزی بیشتر از تعارفات کلیشه ای مناسبتی نیست. یک موقعیت تازه، مثلا یک کار یا یک آدم جدید پیدا شود. نمی دانم. خلاصه یک چیزی باید روی این خط صاف زندگی موج بیندازد. دلم تازگی میخواهد. می ترسم از اینکه اواخر اسفند 94 باشد و پشت سرم را که نگاه میکنم، سکون ببینم و روزمرگی. نگرانم از اینکه امسال هم انقدرها خاطره ساز نباشد که آرزو کردیم.</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2015 19:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>پا در هوا</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/63</link>
<description>وقتی میخواست بداند تیکه انداختن های دوست و همکلاسی مشترکمان چه معنی ای دارد، وقتی دیدم سعی می کند از نحوه رفتارش با او، به یک نتیجه گیری مشخص برسد، شستم خبردار شد که گلویش پیش طرف گیر کرده. این را قبل تر ها هم حس میکردم، اما وقتی دیدم روی رفتارهایش دقیق شده و همه را زیر نظر دارد، شکم بدل به یقین بدل شد. حتی گفتن این که نظر خاصی نسبت به او ندارد، چون هیچ تناسبی بینشان نمی بیند، برای من چیزی را تغییر نداد.</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2015 19:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title>یکی هست</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/62</link>
<description>گاهی وقت ها باید حرفی نزنی تا کسی دلش برای شنیدنت تنگ شود و بگوید: چیزی بگو. تازگی ها خیلی کم حرف شدی. گاهی وقت ها باید توی چشم نباشی تا یکی بالاخره بگوید: کجایی تو؟ کم پیدا شدی. گاهی وقت ها باید توی سکوت، فقط بشنوی و تماشا کنی. بعد شاید «یکی» توی خلوتت سری کشید و پرسید: اتفاقی افتاده؟ ناراحت به نظر میرسی. و تو آرام بگویی نه و از سر ذوق به او لبخند بزنی. لازم نیست چیزی بگویی، چون چیزی نشده. فقط لبخند میزنی.</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2015 11:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>بغض</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/61</link>
<description>همیشه سکوت، نشانه بی حرفی نیست. گاهی یک عالم حرف توی گلو مانده، ولی نمی دانی از کجا شروع کنی...</description>
<pubDate>Tue, 09 Dec 2014 12:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>بلاتکلیف</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/60</link>
<description>تا بحال شده ندونید از یک نفر متنفرید یا دوستش دارید؟ وقتی دیدینش، بهش لبخند بزنید یا با بی تفاوتی روتون رو ازش برگردونید؟ شده ندونید آدم شادی هستید یا غمگین و افسرده؟ توی جمع که هستید مرتب خوش مزه گی کنید و همه رو بخندونید و وقتی به کنج خلوت خودتون خزیدید، اوج تنهایی رو احساس کنید؟ شده دلتون برای کار یا موقعیتی غنج بره و یک دفعه احساس کنید مثل سراب بوده و احمق بودید که براتون اهمیت داشته؟ شده روی کسی حساب ویژه باز کنید و توی یه شرایطی حس کنید که شاید در</description>
<pubDate>Sun, 07 Dec 2014 22:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>خ مثل خسته، مثل خالی</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/59</link>
<description>از قضاوت های بی اطلاع دیگران، از تلاش برای قانع کردن و قانع شدن، از تایید یا رد نظری که به درست یا غلط بودنش اعتمادی نیست، از انتخاب کلمه های قشنگ و تاثیر گذار، . . . «خسته» ام. و وقتی خسته ام، احتیاج به کسی دارم که با نگاهش، با لبخندش و با صداش، خستگی رو از تنم به در کنه. جای چنین آدمی در زندگیم خالیه؛ خیلی «خالی»...</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2014 17:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>فقط منو نبین!</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/58</link>
<description>&quot;سگ: عقل نداره، شعور نداره، فکر نداره؛ ولی اگه بفهمه دوسش داری رام میشه، حتی اگه هارترین سگ دنیا باشه. آدم: عقل داره، شعور داره، فکر داره؛ ولی اگه بفهمه دوسش داری هار میشه، حتی اگه رام ترین آدم روی زمین باشه!&quot; این رو شنیده بودید؟ به نظرم هم این مفهوم و هم عکسش، در مورد قریب به اتفاق آدم ها صدق میکنه. و من خیلی دوست دارم بدونم چرا؟ چرا ما اونایی رو که دوستمون دارن و بهمون توجه میکنن، با نگاه و حرف و عملمون پس میزنیم، و در عین حال عاشق مرام و شخصیت اونی</description>
<pubDate>Sun, 23 Nov 2014 23:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و هشت</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/57</link>
<description>بعضی چیزها تنها یک بار در زندگی پیش می آیند؛ مثل این که در بیست و هشتمین روز ماه، وارد بیست و هشتمین سال زندگیت شوی. نسبت به آینده خوشبین نیستم، اما امیدوارم سال بعد همین موقع، وقتی به عقب نگاه می کنم، این تنها نکته جالب در مورد بیست و هشت سالگی ام نباشد!</description>
<pubDate>Mon, 20 Oct 2014 23:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>چیزی شبیه تعهد</title>
<link>https://ul.blogfa.com/post/56</link>
<description>خب، اینکه تا نامزد می کنی یا ازدواج و خلاصه به کسی متعهد میشوی، میروی توی فیسبوک و بقیه شبکه های اجتماعی و دوست های غیر همجنس را از فرند لیست خارج میکنی، معنای خوبی ندارد. چرا؟ چون با این کارت داری این پیغام را می دهی که دوستی بی غرض را نمی فهمی و به آدمهای غیرهمجنسِ همسن و سال خودت، صرفا به چشم «کیس ازدواج یا دوست پسر- دوست دختر بازی» نگاه می کنی. و حالا که خرت از پل گذشته و کسی را که میخواستی پیدا کردی، دیگر نیازی به آنها نیست! در واقع نشان می دهی در نظر</description>
<pubDate>Thu, 16 Oct 2014 22:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ul</dc:creator>
<guid>ul.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
</channel>
</rss>
