XVI
که دیگر روی او یادم نیاید
ولی هر بار کاین وعده کردم
بدانستم که از من بر نیاید...
که دیگر روی او یادم نیاید
ولی هر بار کاین وعده کردم
بدانستم که از من بر نیاید...
با آن که تمام هستی ام ربوده ای
با آن که هیچ با من نبوده ای
باز هم به تو فکر می کنم ولی
دریغا چه فکرهای بیهوده ای...
پ.ن 1: چند تا از دو بیتی هامو میذارم که چند ماه پیش گفتم. ببینم نظرتون چیه...
پ.ن 2: طرف میاد درخواست تبادل لینک میکنه. تو هم از روی رودربایستی قبول می کنی. ولی دیگه نمیاد به وبلاگت! به نظرتون این چه کاریه؟!!!
خوب می دانم
درون این کالبد جوان
پیرمردی سکنا گزیده...
هنوز وقتی استاد دارد صحبت می کند، حواسم پرت می شود؛
حتی نمی دانم به چه فکر می کنم...!
که صدایی در گوشم می خواند:
رها باش از آدمها...
نگاه دوم اما،
انقدر معنی دارد که نگو...!
چیزی را از دست ندادی...!
«آلبر کامو»