XXII

امروز روز خاصی بود. پرونده خاطراتش را بستم. دیگر او را نخواهم دید...

تنها شاید... یک روز... اتفاقی... توی یکی از خیابان های این شهر شلوغ... یک بار دیگر، نگاهمان گره بخورد.

برای آن روز مبادا... از میان ناگفته هایم، یک جمله نگه داشته ام... به یادگار، تقدیمش کنم:

کاش به اندازه چشمانت، زیبا بودی...


پ.ن: دلم، یک خواب خوب می خواهد...

XXI

تو آنجا...

میان تکه پاره های وجودت

خودت را گم کرده ای

من اینجا...

تمامم را نگه داشته ام

برای کسی...


پ.ن: واقعا یک قلب رو تسلیم چند نفر میشه کرد...؟!

XX

آموخته ام... که تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند، کسیست که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام... که برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم، دعا کنم.

آموخته ام... که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد، نه زمان.

آموخته ام... که لبخند ارزان ترین راهیست که می توان با آن، نگاه را وسعت داد.

آموخته ام... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالیست.

آموخته ام... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم، یک بار بیش تر به او بگویم دوستت دارم...


پ.ن 1: جملاتی بود از چارلی چاپلین.

پ.ن 2: آموخته ام که نیک ترین انسان ها، کمدین هایی همچون چاپلین هستند، نه مذهبیون! زیرا با تمام مصائب زندگی شخصی شان، همه آرزویشان این است که لبخندی را بر لبان انسان غمزده ای بنشانند...

XIX

از بهار روییدن

تا خزان پوسیدن

داغ شنیدن یک کلام فاصله بود:

خدا حافظ ...

XVIII

مادرم، مثل بیش تر مادرها، وسواس خاصی توی مرتب کردن وسایل خونه داره. همیشه یکی از شکایت هاش از من اینه که چرا وسایلم رو هر جایی پخش می کنم.

بهش چیزی نگفتم، ولی میدونم یه روز که خیلی هم دور نیست، دلش برای همین شلخته بازی ها و کتاب و جزوه های پخش و پلا توی خونه تنگ میشه...


پ.ن: مادر کاش میدونستی برای من، از سالها پیش تا به امروز، تنها بهانه بودی برای موندن توی این زندگی...

XVII

به گمانم

سالهاست

که در خواب به سر می برم

عمیق...

روحم خفته و جسمم بیدار

همچون شبحی، کابوس وار

بالای سرش

ذره ذره آب شدنش را

نظاره می کنم...