بغض
گاهی یک عالم حرف توی گلو مانده، ولی نمی دانی از کجا شروع کنی...
گاهی یک عالم حرف توی گلو مانده، ولی نمی دانی از کجا شروع کنی...
تا بحال شده ندونید از یک نفر متنفرید یا دوستش دارید؟ وقتی دیدینش، بهش لبخند بزنید یا با بی تفاوتی روتون رو ازش برگردونید؟
شده ندونید آدم شادی هستید یا غمگین و افسرده؟ توی جمع که هستید مرتب خوش مزه گی کنید و همه رو بخندونید و وقتی به کنج خلوت خودتون خزیدید، اوج تنهایی رو احساس کنید؟
شده دلتون برای کار یا موقعیتی غنج بره و یک دفعه احساس کنید مثل سراب بوده و احمق بودید که براتون اهمیت داشته؟
شده روی کسی حساب ویژه باز کنید و توی یه شرایطی حس کنید که شاید در مورد صداقت اون آدم زود قضاوت کردید؟
شده فکر کنید خودتون رو خیلی خوب می شناسید و یه روز به این نتیجه برسید که حتی بیش تر از دیگران، با خودتون غریبه اید؟
شده نسبت به یه سری چیزها بلاتکلیف باشید و مجبور باشید هر چه زودتر تکلیفتون رو با همون چیزها معلوم کنید؟
اگه شده، شاید بتونید حال کسی رو که بیش تر زندگیش توی بلاتکلیفی و سردرگمی و تعارض بین نیمکره های چپ و راست مغزش سپری شده، درک کنید...
از قضاوت های بی اطلاع دیگران،
از تلاش برای قانع کردن و قانع شدن،
از تایید یا رد نظری که به درست یا غلط بودنش اعتمادی نیست،
از انتخاب کلمه های قشنگ و تاثیر گذار،
.
.
.
«خسته» ام.
و وقتی خسته ام، احتیاج به کسی دارم که با نگاهش، با لبخندش و با صداش، خستگی رو از تنم به در کنه. جای چنین آدمی در زندگیم خالیه؛ خیلی «خالی»...
"سگ: عقل نداره، شعور نداره، فکر نداره؛ ولی اگه بفهمه دوسش داری رام میشه، حتی اگه هارترین سگ دنیا باشه.
آدم: عقل داره، شعور داره، فکر داره؛ ولی اگه بفهمه دوسش داری هار میشه، حتی اگه رام ترین آدم روی زمین باشه!"
این رو شنیده بودید؟
به نظرم هم این مفهوم و هم عکسش، در مورد قریب به اتفاق آدم ها صدق میکنه. و من خیلی دوست دارم بدونم چرا؟ چرا ما اونایی رو که دوستمون دارن و بهمون توجه میکنن، با نگاه و حرف و عملمون پس میزنیم، و در عین حال عاشق مرام و شخصیت اونی میشیم که «علف» هم حسابمون نمیکنه؟!
راز این تناقض در چیه...؟