XXV

امروز طبق قرار، ما رو بردند برای تشریح جسد! جنازه تا حد زیادی پوسیده بود و به سختی میشد قسمت های مورد نظر رو پیدا کرد. با این حال، مسئول تشریح که مشخص بود تقریبا هزار بار این کار رو انجام داده، خیلی ریلکس، هر عصب و عضله و رگی رو که می خواست، بالاخره هر طور بود بیرون می کشید و با جزئیات در موردش توضیح میداد...

جالبه وقتی گفتیم این جنازه که پوسیده و چیز زیادی ازش معلوم نیست، گفت: این که تازه ست. همین اوایل ترم آوردنش اینجا...!


پ.ن 1: توجه! توجه! رعایت شئون اسلامی حتی در مواجهه با اجساد هم ضروریست:

خانوم ها: اتاق تشریح شماره 3، بازدید از جسد زن

آقایون: اتاق تشریح شماره 4، بازدید از جسد مرد...


پ.ن 2: بابت دیر جواب دادن به نظرات عذر میخوام. اینترنتم ته کشیده بود.


XXIV

تا مدرسه دوران راهنمایی و دبیرستانم خیلی راه نیست. با احتساب ترافیک، شاید نهایتا چهل دقیقه.

با این وجود، با گذشت حدود شش سال از فارغ التحصیلی، یک بار هم به اونجا سر نزدم. شتر دیدی، ندیدی!

نمی دونم، شاید حوصله نداشتم یا تنبل بودم. حتی هیچ وقت توی مراسم فارغ التحصیلآن سال های گذشته هم شرکت نکردم. مثل بعضی ها، انگیزه باز شدن بختم رو هم نداشتم! (فکر بد نکنید! مدرسه ما در کنار مدرسه دخترانه بود و هر دو وابسته به سمپاد بودند. مراسم فارغ التحصیلآن هم به صورت مختلط برگزار میشد...)

با همه این ها، دلم برای بعضی از دوستانم واقعا تنگ شده. دوستایی که شاید دیگه نتونم نظیرشون رو پیدا کنم. چقدر به هم نزدیک بودیم! روی نیمکت های به هم چسبیده... حالا اما، هر کدوم یه گوشه ی دنیا...


پ.ن: همیشه منتظریم طرف مقابل برای احوالپرسی پیشقدم بشه. از همین غروره که سالها میگذره، بدون اینکه انتظاری برآورده بشه...

XXIII

می خواهم اگر بشود، بدون لکنت بنویسم. بی واهمه از کلماتی که بی موقع می آیند. بی حسرت خوانده شدن. آزاد و رها، مثل ناتورالیست ها!

اگر انگیزه نوشتن، خود را روایت کردن است، بهتر است بی واسطه باشد. بی ویرایش. آن را بنویسی که فکر می کنی، که هستی، که در آن لحظه زندگی می کنی.

اگر قرار باشد طور دیگری به نظر برسم، همان بهتر که کلمات همان جا، در پس ذهنم بمانند و بپوسند، در حسرت آوا شدن...!


پ.ن: سایه عزیز، کامنت دونی رو بستی. پس از همین جا میگم که من حالم خوبه...