XXVI
این رابطه دو طرفه، نمی تواند ضلع سومی داشته باشد. میان من و تنهایی ام، "او" هر چقدر هم که خواستنی باشد یا حتی ایده آل، مرا از خودم دور می اندازد.
یادم هست زمانی که به خاطر حرف مردم و انگیزه های شخصی، مذبوحانه تلاش میکردم هر طور هست پوست بیندازم و از لاک خودم بیرون بیایم، چقدر به من سخت گذشت. به همان اندازه که سعی میکردم اجتماعی تر جلوه کنم، با خودم احساس بیگانگی بیش تری میکردم. آن قدر که گمان کردم بیهوده از خودم فرار می کنم.
تا این که بالاخره یک روز، دل به تنهایی دادم و قبول کردم تنها چیزی که واقعا به من تعلق دارد و من به آن، همین تنهایی ست که مدت ها از آن گریزان بودم.
و از آن روز، دیگر آزارم نمی دهد...
پ.ن 1: بیش از هر زمان دیگه ای در این سال ها، شبیه خودم هستم. از این بابت خوشحالم...
پ.ن 2: خبر بد برای آدم های احساساتی:
متأسفانه حجم رنج و مصیبتی که هر کس در زندگی تجربه می کنه، با میزان دخالت دادن عواطف و احساسات در تصمیمات زندگی، رابطه مستقیم داره!