همیشه می شود وقتی در دو راهی می مانی، یکی را انتخاب کنی و فکر کنی درست است. اما چه چیزی ثابت می کند چه راهی درست است؟ راه نرفته؟ مسیر ناپیموده؟ شاید، نه همیشه...

بگذار پیرمردی را تصور کنم که صبح یک روز ابری، کنار درختی نشسته و زندگیش را مرور می کند. سؤال بیمارگونه ای که این روزها ذهن و ضمیرش را تسخیر کرده، بار دیگر خودش را تکرار می کند: "درست زندگی کردم؟"

تردید، در مورد واژه ی «درست» است. برای او که زندگی را همچون مسابقه ی دو و میدانی پنداشته، همیشه در پی تجربه های نو و دانستن چیزهای بکر بوده، و زندگیش حداقل از نگاه دیگران پربار به نظر رسیده، روش درست زندگی، باید همانی باشد که او برگزیده. اما واقعیت این است که اگر زندگی آرام و ساکنی هم داشت، باز مثل همین لحظه، به مرگی قریب الوقوع می اندیشید.

حاصل سالهای رفته چه بود؟ تمام آن چه که داشت، پیکرش بود. حتی اگر تمام زندگیش را طور دیگری زیسته بود، صبح یک روز ابری، در حالی که باد موهای سپیدش را می تکاند، باز به این می اندیشید که: درست زندگی کردم...؟

پ.ن 1: «فصل رفتن» نیست؟!

پ.ن 2: هر چی فکر کردم جواب این کامنت اول رو چی بدم، چیزی به ذهنم نرسید! شما ایده ای ندارید؟! ؛)