توی دنیای وبلاگ نویسی، دو جور میشه رفتار کرد:

روش اول: به تعداد معدودی که معمولا هستن و میخوننت بسنده کنی

روش دوم: به دنبال گسترش روابط و یارگیری و لینک بازی باشی

من همیشه روش اول رو پیش گرفتم. دلیلش روحیه من بوده در اینکه معمولا از روابط سطحی و معامله گرانه توی زندگی واقعی پرهیز کردم. برای من یه خواننده مشتاق و مخاطب پیگیر، میارزیده به هزار مخاطبی که به رسم معمول و برای بازاریابی و دعوت به خوندن مطالبشون، ناشیانه و از روی عجله کامنتی میذارن و فلنگ رو میبندن! به علاوه، هیچ وقت اون همت و اراده، یا شاید حوصله رو نداشتم تا بگردم و بین این همه وبلاگ با محتوای خُنک و صد من یه غاز، با سختی و مشقت چیزی رو پیدا کنم که دوست دارم.

در نتیجه حاصل دو سال وبلاگ نویسی برای من، آشنایی با چند نفری بوده که تعدادشون از انگشت های دو دست تجاوز نمی کنه. حتما برای بازاریابها آمار خوبی نیست، ولی همین که از روی میل و نه انجام وظیفه سراغشون میرم، میخونمشون و درباره شون نظر میدم، راضیم میکنه.

اما اون روی سکه، طور دیگه ایه. وقتی با تعداد کمی مدت زیادی ارتباط داشته باشی، در نهایت خود اونها بیش از محتوای افکار و نوشته هاشون، برات اهمیت پیدا می کنن. به زبون دیگه، وبلاگ نویسی بهانه ای میشه برای ایجاد روابط دوستانه و صمیمیت جای رسمیت رو میگیره.

ولی همه میدونیم که توی این دوستی ها همیشه همه چیز خوب پیش نمیره. من میدونم توی این دو سالی که بودم، کسایی از من رنجیدن. کسایی که بعضیاشون الان نیستن. مقصر بودم یا نه نمیدونم. شاید یه سوء تفاهم مسخره بوده که به خاطر ضعف این محیط  برای انتقال احساس و منظور پیش اومده. ولی از نبودشون متأسفم و در عین حال کاری هم ازم ساخته نیست.

اینه که هر بار رنجیدن و رنجوندن، انگیزه اینجا موندنم رو کم و کمتر کرده. تا جایی که رسونده به این نتیجه که اگه نمی تونم نباشم، روش دوم رو امتحان کنم تا وقت پیشامد دلخوری ای با یکی توی این بازار شلوغ، خونسرد با خودم بگم: بین کلی خواننده تصادفی، یکی هم جور نبود به جهنم!