http://www.uplooder.net/

معلوم نیست حواسش کجا بود و چطور شد، اما سرش را که بالا آورد، سال ها گذشته بود و اکنون، از پس آن سال های امید و انتظار، سیمای تاریک روشنِ گذشته را تماشا می کرد؛ روزهای غبطه خوردن به برادری را که چند سال زودتر داشت بزرگ میشد، دلخوشی های ساده ای را که قلب کوچک کودکی اش را سرشار از سرور میکرد و آدمهایی را که زمانی دنیای او را پر کرده بودند و حالا اثری از آنها نبود.

به احساس ابلهانه ی دلدادگی به دخترکی که غرورش را می ستود و به خنده های بی دلیل روزهای سرمستی و دیوانگی اش، نیشخند میزد و روزهایی را می دید که آینده ای بهتر از امروز را نوید میداد.

همه ی این صحنه ها، گاه و بیگاه جلوی چشمانش می آمد و مثل آواری از حسرت، بر سرش خراب میشد. ولی با تمام غمی که به بار می آورد، به مانند یاری وفادار، بهشان عادت کرده بود. انقدر که وقت نیامدنشان، خودش به سراغشان میرفت.

هر از گاهی، آلبوم عکس خانوادگی اش را ورق میزد و طوری که انگار برای اولین بار باشد، به تک تک آنها با دقت خیره میشد. به چهره ی آشنای از دست رفته ای که به طرز رقت انگیزی معصومانه تر از زمان زنده بودنش به نظر میرسید، به موهای سیاه پدر جوانی که او را در آغوش گرفته بود، و به چشمان درخشان خواهرش، در روزگاری که دردش را نمی دانست...

خلاصه تا جایی که به یاد می آورد روزهای نفس کشیدنش،  همیشه بر خلاف تخمین های خوشبینانه او پیش میرفت و حالا، با مرور گذشته های تهی قبل از جوانی اش، نگران سالهای پیش رو بود که همان طور بی رد پا می گذشت و از خودش می پرسید: آیا همه اش همین است؟ و اگر نیست، چه وقت زندگی برایش آغاز می شود؟ سهم او از زندگی چیست، جز لحظه های گرانی که ارزان تمام می شوند...؟

تقدیم به «الهه بیات»

پ.ن: با بلاگفا مشکل پیدا کردم. نتونستم مطلب جدیدم رو ارسال کنم:(