LXI
گفت: هر رابطه ای که از مرحله ی کشف به تکرار برسد، نابود می شود. پرسیدم: هر رابطه ای؟ قاطعانه گفت: هر رابطه ای! و ادامه داد: برای همین باید همیشه به دنبال روابط تازه بود. باید مدام رنگ تازه ای به زندگی زد.
گفتم: این رنگ تازه را جور دیگری نمی شود زد؟! این طوری که تا هشتاد سالگی باید دنبال این و آن بدوی و آخرش هم معلوم نیست بتوانی کسی را که واقعا میخواهی پیدا کنی! پس کی میتوانی احساس آرامش کنی؟
لبخندی زد و با حالتی که انگار می خواست حرفش را زودتر ادامه دهد، سرش را تکان داد. ادامه دادم: حرفت تا اندازه ای درست است، اما نه به طور مطلق. اگر این طور بود، هیچ زوجی را نمی دیدیم که سالهای سال در کنار هم زندگی کنند و همچنان از بودن در کنار هم لذت ببرند. گفتم: تازه، آدمیزاد به وسایلش هم عادت می کند، چه برسد به هم نوعش، آن هم در شرایطی که یک تفاهم نسبی هم با او داشته باشد. گفتم: به عوض جا به جا کردن آدم ها مثل اسباب بازی با یکدیگر، می شود خودت را عوض کنی تا برای دیگران کهنه به نظر نرسی.
گفت که همه ی اینها را امتحان کرده و باز سر حرف خودش هست. گفت به نظرش هیچ آدم ایده آلی وجود ندارد و ماندن در یک رابطه، شانس اینکه بعدها بتوانی با آدم بهتری روبرو شوی را از تو می گیرد. بنابراین اجازه نمی دهد بودن با کسی برایش به عادت تبدیل شود.
گفتم: موافقم. ولی به نظرم خوشبختی، خوشبختی که نه، آن احساس ثبات و آرامشی که انسان می تواند پیدا کند، یک موقعیت دایره وار است. حسی از این جنس که می خواهی این حالت و این زمان، تا ابد ادامه پیدا کند. و این حس می تواند در کنار یک آدم معمولی هم وجود داشته باشد.
معلوم بود که از حرف هایم قانع نشده. هر چه بود، او بیش از من در این زمینه تجربه داشت! به او گفتم که با تمام این حرف ها، به گفته هایش فکر می کنم و او با همان حالت اطمینان، رضایتش را اعلام کرد و بعد هم موضوع را عوض کردیم...